روزی روزگاری، در سرزمین ایران، پهلوانی به دنیا آمد که نامش رستم بود؛ نیرومند، دلیر و بلندبالا. از همان کودکی، همه میدانستند که او سرنوشت عجیبی در پیش دارد.
رستم بزرگ شد و به نگهبان ایران زمین بدل گشت. هرگاه دیوی بر سرزمین سایه میانداخت، یا شاهی در بند دشمن میافتاد، رستم کمر به یاری میبست.
در هفتخان، با شیر و اژدها و دیو جنگید، جادوها را شکست داد و شاه ایران را از چنگ دیو سپید رهانید.
اما سرنوشت همیشه مهربان نبود. در نبردی سخت، با جوانی به نام سهراب روبهرو شد؛ بیآنکه بداند او فرزند خودش است. وقتی حقیقت آشکار شد، دیر شده بود… و این اندوه تا پایان عمر بر دل رستم ماند.
سالها گذشت، تا اینکه خیانت از درون خانه برخاست. شُغاد، برادر ناتنی رستم، به نیرنگ او را به شکارگاهی کشاند. در آنجا چاهی پر از نیزه پنهان کرده بودند. رستم و رخش، اسب وفادارش، در چاه افتادند. اما حتی در همان لحظههای آخر، رستم کمان کشید و دشمنان را از پای درآورد.
بدینگونه، پهلوان بزرگ ایران، با شکوهی پهلوانانه بدرود گفت.